تبليغاتX
حریر

 سطح علمی دانشگاه پیام نور نسبت به سال های اخیر ارتقاء محسوسی داشته است. جذب اساتید صاحب نام در رشته های مختلف و افزایش ساختمان های مستقل برای برگزاری کلاس های آموزش، نشان از اهتمام جدی مسئولان دانشگاه برای این ارتقاء بوده است. همین  حضور اساتید قوی، استقبال دانشجویان را افزون کرده که خارج از پیش بینی بوده و کلاسها را از حالت رفع اشکال خارج ساخته است. ضمن این که دانشجویان جدید نیز با مشاهده کلاسهای منظم و مفیدی که تعریفش را می شنوند، برخلاف گذشته، رغبت زیادی برای حضور فیزیکی در کلاسها پیدا کرده اند که ظاهرا با اهداف مجازی بودن این دانشگاه زیاد سازگاری ندارد. نتیجه همه این چیزهای خوب می شود راهرونشینی دانشجویان در برخی رشته ها...

اشکال کار هم این است که ساختمان ها ظاهرا بازسازی شده اند و پیش از این برای اهداف و امور دیگر مورد استفاده قرار می گرفته اند و اکنون جوابگوی این حضور نیستند.

شاید آمفی تئاتر یا سالن اجتماعات، موقتا مشکل را برطرف کند اما اگر قرار بر ادامه سیاست جذب اساتید خوب و برگزاری کلاسهای پرطرفدار باشد، به زودی به تعداد راهرو نشین ها  اضافه خواهد کرد.  

امروز خبرنگار خبرگزاری مهر آمد و با تهیه عکس و گزارش از کلاس مدنی 3 ، اعتراض دانشجویانی را که 5 ساعت مداوم در راهرو نشسته بودند و بقیه که در شرایط بدی داخل کلاس، درس را دنبال می کردند، ثبت و ضبط کرد...

باید دید فردا کدامیک از مسئولان این گزارش را می خواند و احتمالا راه حل مناسبی در نظر خواهد گرفت. آیا دانشجویان هفته بعد نیز غرغر کنان  سر کلاس و یا راهرو خواهند نشست؟ آیا باز هم مجبور خواهند بود که برای شانس حضور در داخل، یک ساعت ونیم قبل از شروع کلاس(7 صبح روز جمعه) به دانشگاه بیایند و جا بگیرند؟

این گزارش و عکس ها را ببینید!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:59  توسط حریر  | 

این کتابهایی بود که پنجشنبه از نمایشگاه کتب دانشگاهی خریدم. البته کتابهای دکترمیرمحمدصادقی هم بود که اینجا اشاره نکردم.

محشای قانون مجازات اسلامی، دکتر ایرج گلدوزیان
قانون مجازات اسلامی در نظم کنونی، دکتر شکری وقادر سیروس
قانون مدنی در نظم حقوقی کنونی، دکترکاتوزیان
جداول حقوقی، غلامرضا جلائیان
سوالات طبقه بندی شده حقوق مدنی، میترا ضرابی
 سوالات طبقه بندی شده حقوق جزای عمومی، رضا شکری

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:57  توسط حریر  | 

پنج زن برای تصدی پست قضاوت در  امارات به کار گمارده شدند...
به گزارش روزنامه «القدس العربی»، دکتر «احمد بن عبدالعزیز الحداد»، مفتی دبی اجازه داده که این پنج زن به عنوان قاضی در محاکم کشور امارات فعالیت کنند.

چقدر عقب افتاده اند. ما کرور کرور مدیر زن و قاضی و  وزیر  و  وکیل زن داریم. اینقدر مطرح نمی کنیم... از بس تواضع و طبع بلندی داریم! رسانه هاشون نمی دونند عدد ۵ ٬ ارزش خبری فراوانی نداره؟ البته برای آنها داره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 1:6  توسط حریر  | 

خبر:
وزير حج و زيارت افغانستان براساس نامه‌اي که احمد شاه ابدالي خطاب به سلطان عثماني درسال 1762 ميلادي نوشته و درآن خواستار تشکيل سپاه مشترک و حمله به ايران  و تحويل اراضي اطراف مسجدالحرام براي ساخت مسجد افغانها شده خواستار اراضي مذکور توسط دولت عربستان به اين کشور شد.
این افغان ها چه بامزه اند... صد رحمت به زمین خواران داخلی! که فقط در محدوده ملی فعالیت می کنند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:48  توسط حریر  | 

پزشکان ژن عصبانیت در مردان را شناسایی کردند! آنها می گویند مردان عصبانی و پرخاشگری که تاکنون یکبار رفتار خشونت‌آمیز همراه با ضرب و جرح انجام داده‌ و زندان را تجربه کرده‌اند در بدنشان این ژن را به همراه دارند.
پزشکان بر این باورند با شناسایی این ژن والدین می‌توانند پیش از تولد فرزندان‌ پسرشان٬ ژن عصبانیت و پرخاشگری را اصلاح کنند تا شدت بروز خشونت و جرم را در زندگی آینده جوانانشان کاهش دهند.

۱. قابل توجه برخی سازمانها که دنبال راه های کاهش وقوع جرم هستند و شنبه هم می خوان جلسه بگذارن!

۲. فقط آقایان دارای این ژن هستند؟  
(اعضای گروه تحقیق٬ همه خانم بودند!)

۳. این ژن در ایران از نوع جهش یافته اش٬ بسیار تنوع داشته و مد محسوب می شود...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:39  توسط حریر  | 

روزنامه جمهوری اسلامی:

علی آبادی درحاشیه بازی فوتسال بانوان ایران و ژاپن٬ در رختکن بازیکنان حضور یافت و این پیروزی را به بانوان ایرانی تبریک گفت...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 21:58  توسط حریر  | 

دومین چراغ قرمز هم گذشت و زن همچنان منتظر ماند. یک خودرو با التماس خواست که وقتی از کوچه فرعی بیرون آمد زن به او مجال دهد. چراغ سبز شد و خودرو از فرعی بیرون آمد.
راننده تاکسی که عقب تر از خودروی زن ایستاده بود فریاد زد: بیشعور چرا بهش راه دادی؟ چراغ سبز فقط ۲۰ ثانیه ست...

اینقدر عجله؟ چرا باید اینقدر ناصبور باشیم و نتوانیم گذشت کنیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 20:35  توسط حریر  | 

چشمه های خروشان تو را می شناسند

موج های پریشان تو را می شناسند

 

اینک ای خوب  فصل غریبی سرآمد

چون تمام غریبان تو را می شناسند


 تولد امام رضا(ع) مبارک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:59  توسط حریر  | 

   ماجون و باجون حریر طبق عادت هر سال که لحظه تحویل سال و نیز تولد امام رضا(ع) به مشهد می روند امسال نیز عازم شدند. اما امسال قضیه جالب بود. 15 پرواز فوق العاده به مشهد اختصاص پیدا کرد با این حال همچنان خیلی از مسافران درآژانس ها بدون بلیت ماندند و به آنها گفته شد« بلیت نداریم اما شاید بتوانیم به قیمت 190 برایتان جور کنیم! »

هتل هم چون تولد امام رضاست شبی 180 هزار تومن...

 خیلی ها برای عرض تبریک، آرزوی تشرف چند ساعته دارند،  امام رضای عزیز! برای انسان های شریفی که اینقدر در این راه دلالی می کنند، توصیه ای ندارید؟

انصافا امام رضا(ع) خیلی هوای میزبان های خود را دارد والا تو این همه سال، حال مشهدی ها با این همه آدرس اشتباه دادن و گرانفروشی و ... باید گرفته می شد.

ارادتمند مشهدی های موقعیت شناس!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:57  توسط حریر  | 

   خبر ارسال 8 دستگاه سمند به سوئیس که 8 ماه نیز روی استاندارد آن کار شده، 8 تا سوال در ذهنم ایجاد کرد!

1. چرا این ایرادها برای خودمان رفع نمی شود؟
2. چرا سوئیس؟
3. چرا 8 دستگاه؟
4. آیا همین 8 دستگاه مشتری سفارش دهنده ای دارد؟
5. این ارسال به درخواست کدامیک از طرفین بوده؟
6. آیا سوئیسی ها ازخیر ولوو، بنز و ... گذشته اند؟
7. آیا ایران خودرو، سمند را مثل کشورهای آسیای میانه، سه تا صدتومن خواهد فروخت؟
8. آیا...؟


پی نوشت: دوستی می گفت این ۸ تا برای نمایشگاهی فرستاده می شود که در حاشیه آن قرار است تمشک طلایی بدهند...
بالاخره جایزه٬ جایزه است برای ایران خودرو چه فرقی می کنه؟ تازه برای رسانه های ما هم که با آب و تاب به این جایزه بپردازند و در آن چندین«ارزش خبری» کشف کنند خوبه دیگه!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:55  توسط حریر  | 

  خیلی ازخودروها گاه چنان دود می کنند که لحظاتی آسمان پیش رو تیره و تار می شود. حتی مواقعی از این فضای ایجاد شده احساس خطر کرده و سرعتم را کم می کنم چون چند ثانیه همه چیز در هم می پیچد.

فکر می کردم مسئولان اگر واقعا دنبال راه چاره هستند و دلشان می سوزد،  به جای دفتر و دستک معاینه فنی، گشت های سیاری را برای متوقف کردن این « اسناد عیان» در محل، درنظر بگیرند و آلودگی را به کمتر از نصف کاهش دهند.( لازم است البته اعضای این گشت های سیار، سبیلی برای چرب شدن نداشته باشند!)
 این راه حل سخت و هزینه دار نیست. اما مسلما به ضرر دلالان معاینه فنی است که با 30 هزار تومن یک روزه  و بدون وجود ماشین می روند و برای مشتری، برگه معاینه مهر می کنند. تا وقتی این این روند هست و خیلی ها زیرآبی می روند و خیلی ها هم بازار راه انداخته اند، دلسوز واقعی و  اراده ای برای رفع آلودگی وجود نخواهد داشت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:51  توسط حریر  | 

 هر موقع که می روم پیش دکتر حریر بدون هیچ ملاحظه ای تاکید می کند که حریر باید  دو سه روزی در خانه استراحت مطلق داشته باشه... بالاخره این بار گفتم که آقای دکتر شما که از مسئولان وزارت بهداشت هستید ضرورت مرخصی مادران شاغل و موجه بودن آن در مواقع بیماری فرزندشان را هم مطرح کنید... که البته برای چنین تصمیمی، نظر و نفوذ خیلی های دیگر نیاز هست...
دکتر مثل همیشه با حریر مزاحی کرد وگفت: نظر تو چیه؟
دکتر مردد بود که برایم استعلاجی بنویسد. اما نوشت و گفت: بعضی وزارتخانه ها چنین کاری می کنند.انصاف هم همینه! اما باید قانونمند و فراگیر شود...

   یک بام و دو هوا در ایران همیشه بوده.  بیماری، بچه ها، مادران، کار، اداره... مگر با هم فرقی دارند؟ وقتی حقوق، اضافه کار، مزایا، ساعت کار و... با هم فرق دارد، مشکل فقط اینجاست که ما هنوز عادت نکرده ایم و توقعات بیجا داریم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:50  توسط حریر  | 

  امروز رفتیم خرید. آقای فروشنده کالایی را به ما داد و بدون دریافت هیچ هزینه ای گفت ببرید درمنزل  امتحان کنید اگر از طرح، اندازه و رنگ آن خوشتان آمد ما در خدمتتان هستیم... از بیعانه و شرط  فقط تعویض و... هم خبری نبود.

اینجا تهران است صدای ج.ا.ا   ...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:46  توسط حریر  | 

اینجا آپارتمان که نه یک برج دارن می سازن! می گم کی تموم می شه؟
می گن چیه چه خبره قانون می گه تا ۴ سال فرصت ساخت داریم. 
قوانین به نفع شهرونده یا بساز و بفروش ها؟
 
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 21:5  توسط حریر  | 

   بچه ها راستگو هستند. حالا اگر بخواین آنها را تحت فشار بگذارین اینطوری می شه که من امروز شنیدم و خنده ام گرفت. همکارم می گفت خواهرم به پسرش تاکید کرد که دیگه نباید از خاله تقاضای اسباب بازی کنی و هر چی می خوای باید به خودم بگی! یک روز که رفته بودند بیرون پشت ویترین یک هواپیما دید و به خاله ش گفت: خاله غلط می کنی اینو برام بخری!

حریر هم چنین رابطه ای با خاله کوچیکه داره و تاکیدات ما هم به جایی نرسیده!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 21:18  توسط حریر  | 

   این روزها برخی شرکتها، مشترکین خود را به بیشتر صحبت کردن در مدت کوتاه تعیین شده تشویق می کنند. فعلا کم گفتن و گزیده گویی و تدبر کردن در سخن زیاد ارزش نیست و بازار صید مروارید توسط این شرکتها داغ است...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 21:16  توسط حریر  | 

  آقای مدیر تندتند  دفترش را ورق می زد و نامه های داخل کارتابل را امضا می کرد. کجا؟ توی بزرگراه مدرس... آخه چقدر وجدان کار؟ چقدر کمبود وقت؟ چقدر کمبود محبت؟...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 21:15  توسط حریر  | 

  حریر خواب دیده که در یکی از کشورها تعدادی آدم را زندانی کردن تا فیل هایی که به شهر حمله کردن، اونارو نخورن... خاله ش پرسید کدوم کشور؟ حریرگفته «اردبیل»!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 21:15  توسط حریر  | 

  یکی از مدیران ما که قاضی هم بود در مدت ماموریتش به اداره با ناشر و گرافیست و مترجم سرو کار زیادی پیدا کرد و در همان مدت کوتاه صدای همه را در آورد. بدقولی هایش باعث شد که همه دنبالش باشند و حالا هم که رفته ما خلاص نشدیم. تا این که به فکرمان رسید هر کس سراغش را گرفت آدرس فعلی محل کارش را بدهیم و با احترام تلفن همراهش را نیز ضمیمه کنیم. اگر اتوبوسی را دیدید که پارچه نوشته ای دارد با عنوان « کاروان اعزامی به اسلامشهر» یعنی همان...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 21:14  توسط حریر  | 

 

                                                  

                                                                     حریر
                                                                      مرداد
۱۳۸۸

 

                               

                                                                   حریر٬ پرنیان٬ خاله! و قلعه شنی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14:23  توسط حریر  | 

  دوران تحصیلم به خصوص در مقطع کارشناسی ارشد را  از بهترین دوران زندگیم می دانم. در همین دوره نسبتا کوتاه از استادان خوبی که بعد ها از ایران رفتند یا بازنشسته شده و یا در مقاطع بالاتری تدریس را ادامه دادند٬بهره بردم. من شانس این را داشتم که هم شاگرد خیلی از آنها باشم و هم پایان نامه خود را به نام آنها مزین کنم.

یکی از این اساتید٬ مهدی محسنیان راد است که در برنامه ارتباط ایرانی که پنجشنبه ها حدود ساعت ۱۰ شب از شبکه ۴ پخش می شود٬ سیر تحول ارتباط را بررسی می کند.
این برنامه را که دنبال می کنم دوباره به فضای کلاس و دوران دانشگاه بازگشته ام. امروز به یک باره به فکرم رسید که برایش یک پست ارسال کنم. نکته جالب این بود که بلافاصله جوابم را داد. اساتید ارتباطات با وجود این که اعتقاد دارند در ایران اوضاع ارسال و دریافت پیام خیلی روبراه نیست اما خودشان سعی می کنند در عصر ارتباطات٬ سرعت ارسال را به حداکثر برسانند.

متن این نامه را عینا منعکس می کنم که برایم بسیار هیجان آور بود...

 سلام استاد!

 بعد از شما که وارد کلاس می شدیم نمی توانستید چشم پوشی کنید و همین شد که هیچ وقت راضی نشدم تمرکز  شما هنگام تدریس به
 هم بخورد.  اگر حتی این دلیل هم نبود، من انگیزه قوی برای حضور در کلاس شخص شما داشتم و به یاد دارم  برایش روز شماری می کردم و یک ساعت قبل از شروع کلاس، خودم را می رساندم.
 مادرم از دوران دانشگاه، نام شما را خیلی خوب به خاطر سپرده است  هم اوست که 10 شب روز های پنجشنبه زنگ می زند و یادآوری می کند که «ارتباط ایرانی» یادت نرود...
 و من سیر تحول ارتباط را  با شما مرور می کنم و سیر تحول همه خاطرات را که شما در آن پررنگ و برجسته هستید. مثل آن روز که با کیف مخصوص لوازم طراحی وارد کلاس شدم و شما با تعجب به آن نگاه کردید و خواستید داخل آن را ببینید و بعد تک تک کارهای مرا دیدید و گفتید « من نام دانشجویانم را به ذهن نمی سپارم ولی با این کیف شما که شبیه دفاتر ازدواج و طلاق است شاید در گوشه ذهنم بمانید...»
 استاد! من گوشه ذهن تان مانده ام؟
  
من در برخی کارهای تحلیل محتوا مثل بررسی انتقاد در مطبوعات،
 شاگردتان بوده ام... چقدر دوست داشتم در کلاس های درس شما  حضور داشته باشم ولی نمی دانم استقبال می کنید یا هنوز مثل گذشته ها وقتی کلاس تمام می شد مایل بودید ما را دیگر به جا نیاورید!  هنوز رفتارهای منحصر به فردتان را حفظ کرده اید.  
 
من دختری هم دارم به نام حریر... خیلی تلاش می کنم که او در مسیری قرار گیرد تا وقتی بزرگ شد نامش را ببرم و افتخار کنم... مثل شما که نام دختر و پسر عزیزتان و نقش آنها در تحقیقات تان را چنان به زبان می آورید که بسیار غرور آفرین است... امیدوارم بتوانم به زودی شما را ملاقات کنم این بار با حریر و پدرش که او نیز از شاگردان شما بوده است...   به همسر گرامی تان سلام برسانید.  
 
    ارادتمند...

 


سلام ...

  دفتر ازدواج و طلاقتان یادم هست، حتی یادم هست که اغلب میل داشتید کنار دیوار و یا بعبارتی کنار پنجره بنشینید، اما چهره تان را بیاد نمی آورم. ظاهراً 16 سال پیش بوده و این غافله عمر عجب می گذرد.
من پس فرست های متنوع و مختلفی از این سو و آن سوی ایران و حتی بیرون از ایران داشته ام، مال شما از بهترین ها بود.
دوست داشتید کتاب ریشه های فرهنگی ارتباط در ایران را بخوانید ( انتشارات چاپار. )
به مادر گرامیتان سلام برسانید. حریر خانم را هم ببوسید. شاید داستان من، همان وصف پاهای بلورین کلاغ از سوی مادرش باشد.


محسنیان راد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 13:14  توسط حریر  | 

دوست حریر که نویسنده و مجری رادیو هم هست هفته پیش در برنامه اش اسم این وبلاگ را معرفی کرده... من برنامه را نشنیدم اما باعث شد که تصمیم بگیرم یک فضای جدید باز کنم که واقعا اختصاص به خود حریر داشته باشه ... ۳۰ آذر افتتاحش می کنم. به خصوص که حریر این روزها علاقه شدیدی هم به تایپ پیدا کرده و اصرار داره خودش یک چیزهایی بنویسه! خواندن و فهم زبان حریر دیگه با خودتان!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 7:43  توسط حریر  | 

۱. دوستان عزیزی که با سرعت ۵۰ در خط کناری بزرگراه در جوار نامزد محترمه می رانند بسیارتوجه داشته باشند این خط٬ اسمش لاین سبقته نه لاین عشاق!

۲. دوستان عزیزی هم که به تازگی آموزش رانندگی را سپری کرده و مایلند از همان ابتدا ماشین شاسی بلند سوار شوند!
اولا من از جانب پلیس راهنمایی رانندگی از همه جان های بی دفاع عذرخواهی می کنم ثانیا به این رانندگان توصیه می کنم قبل از رانندگی مقادیری عرق بیدمشک میل بفرمایند تا با نزدیک شدن خودروهای دیگر به ماشین شان عصبی نشوند و همچنین عصبی شدن رانندگان دیگر را  هم به خوبی تحمل کنند ثالثا وقتی می ترسند چشمانشان را نبندند!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 7:35  توسط حریر  | 

استاد سر کلاس خیلی تاکید داشت کارشناس و مدیر روابط عمومی باید از زیباترین افراد انتخاب شوند و همیشه هم بوی عطر بدهند...

۱. حالا این همه خوشگل را باید از کجا آورد؟
۲. به خاطر همینهاست که روابط عمومی های ما فشله؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 7:23  توسط حریر  | 

  دیروز حریر و پرنیان را بردم کارگاه نقاشی یاسمین سینایی... این سومین تجربه بچه ها برای حضور در چنین کارگاهی بود. طبق قول قبلی خانم سینایی قرار شد حریر بعد از پنج سالگی وارد این دوره ها شود و حالا وقتش رسیده بود. وقتی شنید که حریر یک دوره طراحی طبیعت بیجان را گذرانده خیلی زیاد ناراحت شد و گفت با این روشها خلاقیت بچه ها را کور می کنند... نتیجه این شد که برای بازگرداندن بینایی خلاقیت حریر! هفته آینده برای تست آموزش به کارگاه خانم سینایی در خیابان کارگر برویم.

حالا فکر می کنم همیشه هزینه کردن و تصور« درست عمل کردن»، ممکنه صحیح نباشه... مواظب بینایی و شنوایی خلاقیت بچه ها باشید!(پیام روز جهانی کودک!)

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 5:15  توسط حریر  | 

امروز روز کودکه... بیشتر به حرف های بچه ها گوش بدیم!

مثلا ساعت 4 امروز ببریم شون پارک ملت و در ورک شاپ یاسمین سینایی بگذاریم یک عالمه تابلوی نقاشی بکشن... فقط مواظب باشین مثل من فیکساتیو را به جای مقوا روی صورت بچه اسپری نکنین!(من و حریر همین الان کاردستی درست کردیم و یک نقاشی معرکه کشیدیم. حالا فکر کنم حریر فیکس شده!)

یه دسته گل  تقدیم به همه بچه ها: پرنیان٬ امیرحسین٬ امیررضا٬دو تا آروین!٬ مانی٬ علی٬ مهدی٬ حوریه٬ رادمان٬ رادین٬ پارسا(حریر می گه پارسا خیلی شیطونه ننویسش!)٬ نیکوالنا٬ نعیما٬ حسام الدین٬ حامد٬ عارف و عرفان!(ساکنان مرداب ژورنال)٬ پریا...٬ و همه موجودات نازنینی که بدون خواست خودشون به این دنیا آمدن اما خیلی وقت ها با خودخواهی های ما در حاشیه قرار می گیرند.
هر وقت خواستید برای آنها کم بگذارید یک لحظه تصور کنید که مسئولیت ورود آنها به این دنیا را خودتان پذیرفته اید وگرنه آنها اصراری نداشتند... حالا خدا مواظب شونه و بعد ما که یک کمی باید بیشتر مسئولیت پذیر باشیم.

                                    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 11:45  توسط حریر  | 

من نمی گم... خودش سر کلاس می گفت که مخازن... را بدون آزمایش و تست مورد بهره برداری قرار دادند. چون بهشون گفته بودند این بار به خاطر انتخابات باید از این تست ضروری  و زمانبر صرفنظر کنیم!

این کلاس های سازمان مدیریت بدآموزی داره ها... هم چشم و گوش آدم را باز می کنه! هم  آدم را با گفتن و شنیدن این حرف ها توی دردسر می اندازه! تازه نمی شه همه چیز را گفت که...!
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15:29  توسط حریر  | 

این روزها خیلی سرم درد می کنه و شدم سوژه مهدی!  گفتم عینکم را بزنم شاید درست بشه... امروز وقتی عینک زدم تاز ه فهمیدم که ماژیک تخته جوهرش چقدر پررنگه و من فکر می کردم مشکل ماژیک های سازمان مدیریته! از این بابت از این سازمان پوزش می طلبم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15:24  توسط حریر  | 

تذکر یک مرد روزنامه نگار به همسرش که سرش درد می کنه: تو هر روز یک سوژه داری!
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15:20  توسط حریر  | 

ارثیه مدیر قبلی اداره ما  یک مایکروفر  بود که یا د و خاطره اش هر روز سر ظهر با بوی غذا در هم می پیچه!  چقدر حالا دوست داریم مدیر فعلی مان برود و «گل و گیاه دم کردنی» و عرقیات آرام بخشش مال ما بشه!


پی نوشت: مدیر قبلی مان خیلی اقتصادی بود(الان هم ته اقتصاده!) می گن یادش رفته ماکروفر را با خودش ببره وگرنه ما را از این ارثیه محروم می کرد. اما چون حقوق بلد بود می دونه که ارث٬ محروم کردنی نیست. اما مدیر فعلی مان اینقدر که به گل گاو زبان علاقه داره به مباحث قضایی علاقه نداره! به همین خاطر فعلا باید مایکروفر را چسبید و از خیر دم کردنی ها گذشت!(از طرف: وراث  پیگیر و نکته سنج و سمج !)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15:10  توسط حریر  |