تبليغاتX
حریر
 

 

    نگرانی٬ مشکلات فردا را رفع نمی کند٬ تنها آرامش امروز را می گیرد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 3:10  توسط حریر  | 

 

گودال های عمیق... جایی برای جا گذاشتن خاطره و آدم ها٬ همه تنگ هم بدون دعوا و گروکشی اینجا خوابیده اند.

عمیق است٬ این آرامش٬ این گودال ها٬ سکوت و این همه عبرت... صدای گریه و شیون هم افاقه نمی کند

اینجاِ دنیای میخک و گلایل های از مد نیفتاده است٬ فاتحه های نیمه کاره و نگاه های یخ زده تشییع کننده ها...

چلوکباب که به زور نوشابه پایین رفت٬ از دور نمای خیابون های تهران و بوق و هیاهو پیدا می شود و فعلا شروع تازه ای برای آنچه بودیم و فرار از قول و قرار ها و عبرت ها.

برداشتن و گذاشتن کلاه را با رویکرد جدید پی می گیریم٬ دروغ و قضاوت و حکم را به گونه ای نوین مورد بازنگری قرار می دهیم و...

خیلی زود یادمان می رود مقصد٬ حفره های همیشگی است که یک دفعه خاکش آدم را می گیرد...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 3:6  توسط حریر  | 

 

                               

استاد گرامی و خوش فکر٬ دکتر مهدی محسنیان راد                            

  فقط می تونم بگم خوشحالم از این تقدیر...

 مطمئنا هر شاگردی که نتونه ساعت ۲ روز دوشنبه در سالن هتل المپیک در مراسم تجلیل از شما حضور پیدا کنه٬  دلش در مراسم خواهد بود و خاطرات شما را مرور خواهد کرد...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 4:42  توسط حریر  | 


حریر: بابا این آقاهه(فرانسوا اولاند، نامزد حزب سوسیایست فرانسه) چقدر شبیه دکتر«...» است!

(و معنادار می خندد)

آقای دکتر«...» رییس بابا، امروز حسابی حالش را گرفته بود و حریر که می خواست فضا را لطیف کنه، بند کرده بود به آقای دکتر«...» !!!!

بابای حریر می گفت حالا تا چند شب کابوس شو می بینیم و قاه قاه می خندید... اما چند دقیقه قبل تر که آمده بود خانه و بی مقدمه گفته بود« خطر از بیخ گوشمون رد شد» اینطوری نمی خندید.

آقای مغرور(همان آقای رییس) را سال ها می شناسیم... من، حریر، بابای حریر...
او هم ما را می شناسد، حریر را، من را و بابای حریر را !

با کسی تعارف ندارد که هیچ... زیادی بی تعارف است و یک باره حرف آخر را همان اول می زند و تمام!

مثلا اگر در روزنامه اش کسی گاف دهد، امانش نمی دهد و حکم تیر را خودش اجرا می کند بی هیچ درنگی!

بس خطرناک است و عجیب...

نه این که قانون نداند ها... خدا را شکر هم قاضی بوده هم دکتر حقوق.  اما تجویزهایش مثل طبیبان هند است، تند و روزنامه نگارکش!
 هم قاضی است و هم قانون گذار. بی خیال مسئولیت مدنی و کیفری. تا زمان رسیدگی قضایی بشود، طاقت ندارد خودش دست به کار می شود... اصلا به سرعت در تصمیم گیری، شهره است!   به دنبال رابطه سببیت ضرر و زیان وارده  نیست. به شدت به اقدامات پیشگیرانه معتقد است و سوختن دهان را بر خوردن آش مقدم می شمارد! خیلی مراقب است بسترهای ایجاد «گاف» در نطفه خفه شود! آدم محتاط باشه خوبه دیگه... حواسش نباشه، یکهو می بینی آش را با جاش بردن!

ته ته دلش اما گویند قلبی از طلا دارد... اما این طلا اکثر اوقات در گاو صندوق است. البته اگر من و بابای حریر هم بودیم و ده نفر پیغام پسغام می دادند که این چه گاف زندگی براندازی است، شاید طرف را آبکش هم می کردیم... اخراج و کسر 70 درصد از حقوق که خوبه... انتهای بزرگواری و مردانگی است!

حالا من که بیدارم تا نکنه کابوس ببینم. اون دو تا خوابند و فعلا همه چیز آرومه...

من به آرامش ساعت 8 صبح نیاز دارم تا تحقیقم را درباره مسئولیت مدنی مطبوعات دولتی در دانشگاه ارائه بدهم. اما اتفاق امروز که مثال ملموسی برای بخشی از  تحقیقم شد، چقدر موثر بود... آقای دکتر«...» اگر بداند که در ارتقاء و پیشبرد اهداف رشته حقوق رسانه این طور نقش داشته، یک حکم تیر را هم  برای ما  و رشته مان صادر می کند...

ما که رفتیم آسیا...





+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 1:18  توسط حریر  | 

دو روز است خداوند تهران را به رگبار می بندد و هوا چه دوست داشتنی می شود وقتی باران می بارد!

طاغی عزیز...
زمین به هر گناهی که به رگبار بسته می شود، مجازات حیات بخشی است...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 14:55  توسط حریر  | 

انتقاد از شهردار هم به باران و سیل و آب گرفتگی بندشده!

تیترهای اول بعضی روزنامه ها در روزهای بارانی، آبدار می شود و عکاس و خبرنگارهای زیادی تا زانو در آب می روند تا حال شهردار را جا بیاورند. و حالا خط ۴ مترو، زحمت خبرنگاران را کم کرده تا همینطوری شهردار سوار بر امواج به مجلس راهی شود. اما آیا این دعوت، برای توضیح خواستن از اوست؟ 

محمدحسین مقیمی، عضو کمیسیون عمران مجلس می گوید نمایندگان می خواهند از اقدام به موقع شهردار در مهار بحران از وی تقدیر کنند. روز سه شنبه آقای قالیباف شاید از آن شب که جرثقیل در نیم متری اش فرود آمد،خاطره ای بگوید!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 14:43  توسط حریر  | 

دیروز در ورودی اصلی بزرگراه صیاد به پاسداران، دو جوان شیک پوش دست به یقه شدند و یک نمایش تمام عیار راه انداختند. این ورودی باریک که روزانه شاهد تصادف های شدیدی است، دیروز به شکلی جدید، نظر خودروهای عبوری را به خود جلب کرد و کانون توجهات شد! دو جوان وقتی از خودروهای بسیار گران قیمت خود پیاده شدند، قبل از هر چیز و بدون هیچ درنگی، پیراهن های خود را از تن به در کرده و دعوا را آغازیدند!

 احتیاط قبل از دعوا برای جلوگیری از خسارت احتمالی برای پیراهن طرفین، نکته دقیقی بود که توجه اطرافیان را به خود جلب کرد و این حواس پرتی مانع از این شد که کسی برای جدا کردن آنها جلو برود. اینطوزی شد که هر دو به طور ممتد و خیلی تمیز از شرمندگی هم در آمدند! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 14:31  توسط حریر  | 

...

به یاران اعتمادی نیست از خاطر اگر رفتم

کجایی ای فراموشی تو هم کردی فراموشم

بیا ای آفتاب مطمئن، خورشید پنهانی

که دست تو گره وا می کند از فکر مغشوشم


علیرضا قزوه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 3:3  توسط حریر  | 

پایان جدایی جلال از سیمین

روزهای زیادی به خانه قدیمی و زیبایی خیره می شدم که در میان خانه های آپارتمانی اطراف چشمگیر بود. همیشه نگاهش که می کردم با چشم از آن عکس می گرفتم و تصویرش را در ذهنم مرور می کردم. شبیه یک صفحه از یک رمان بود. هر چه بود نمی شد از کنارش راحت گذشت. شاید به خاطر همین بود که همیشه ترجیح می دادم ماشینم را کنار دیوار قدیمی اش پارک کنم و به خانه خواهرم بروم. او می گفت خانه سیمین است و دیگر هیچ... و من چقدر دوست داشتم آنجا باشم...بن بست ارض... در خانه ای کم نظیر با ساکنانی بی نظیر که پرونده زندگی خاکی شان در ۱۸ اسفند ۹۰ بسته شد و البته نامشان ماندگار.

 از این خانه های خاطره در شمال شهر زیاد است اما این یکی فرق می کرد و آنطور که «خبرآنلاین» نوشت خیلی ها از زنده بودن سیمین متعجب بودند. خیلی از آنها فکر می کردند این خانه تنها یک موزه است ولی نبود... شاید خودش می خواست که مردم نام او و همسرش جلال را یک جا در خاطرات شان قاب بگیرند و ۱۸ اسفند ۹۰ فقط یک روز معمولی باشد برای سپردن کلید این خانه برای موزه

روحش شاد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 3:10  توسط حریر  | 

 

«مقصریم. باید بپذیریم که مقصریم. سیاست باید بشود تعامل. به جای تبانی برای قدرت، بشود تعامل برای تدبیر. تقصیرگرایی و تعارف و تبانی که از میان بروند، بزرگي‌مان برمي‌گردد.»

این سخنان شهرداری است که حرف خوب زیاد می زند ولی نمره عمل او چند است؟ پنجشنبه در مراسمی خودمانی می گفت من همه تلاش خود را کردم اگر کسی قصوری می بیند می تواند در قیامت از من مطالبه کندء می تواند از من نگذرد... ولی بدانید اگر مشکلی مانده دیگر در قدرت من نبوده...

من شهردار را دوست دارم ولی برای دادن نمره قبولی، باید چیزهایی را روی کاعذ بیاورم، نقاط کور را روی کاغذ علامت بزنم، امکان مهار نقاط سرکش را بررسی کنم، بی تدبیری های پنهان را پرس و جو کنم، از دیگران سوالاتی بپرسم... شاید بهتر بتوان فهمید چرا نمره قبولی  را  نمی توان درجا و بدون تامل داد، شاید خطوطی نامریی، اتصالات را ضعیف و منقطع می کند و هندسه عمل، بی قواره می شود... روی کاغذ شاید راحت تر بتوان اسم هایی را جایگزین خطوط و نقاط کرد! همه اینها فقط برای این که یک گزینه خوب را نباید از دست داد. حیف است که این چهره در حد شهردار  پایتخت بماند، ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 2:23  توسط حریر  | 

روزهای سخت و آسان توی بساط روزگار در همه...

خیلی وقت ها سرخوش روز های آسان می شویم و غافل از حساب و کتاب های زندگی.

روزهای سخت به همه بد و بیراه می گیم، عقده گشایی یا حرف هایی از باب دل خنک شدن... بابت همین، گاهی اوقات هم به مصداق "زدی ضربتی، ضربتی نوش کن" حتی در روزهای سختی هم عیش و نوش برقرار می شود!

مراقب در هم بودن این کالا باشیم...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 1:48  توسط حریر  | 

دلم را چون انارى کاش يک شب دانه مى کردم

به دريا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

 

چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبان بودم

تمام روز و شب زلف خدا را شانه مى کردم

 

نه از ترس خدا، از ترس اين مردم به محرابم

اگر مى شد همه محراب را ميخانه مى کردم

 

اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقيقت زد

حقيقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم

 

چه مستى ها که هر شب در سر شوريده مى افتاد

چه بازى ها که هر شب با دل ديوانه مى کردم

 

يقين دارم سرانجام من از اين خوبتر مى شد

اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم

 

سرم را مثل سيبى سرخ صبحى چيده بودم کاش

دلم را چون انارى کاش يک شب دانه مى کردم

 

دکتر قزوه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 1:7  توسط حریر  | 

وقتی نمی تونی چیزهایی بگی باید از بقیه که رساتر حرف می زنند کمک بگیری...


ممنون از دکتر قزوه عزیز

...

دوره آینگی سر شده یا آینه نیست؟

مردم کوچه­ آیینه بداخلاق ترند


واعظا موعظه بگذار که وعّاظ عزیز

به تقلاّی گناه از همه مشتاق ترند


امیدوارم کسانی که به دل شکستن عادت دیرینه دارند بخوانند حتما...

صدای شکستنش بلند بود



+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 0:22  توسط حریر  | 

 

این که رفتن قاضی مرتضوی به تامین اجتماعی برای بعضی ها دلچسب هست یا نیست دیگه کاری

است که شده... مدیرعاملی این سازمان پر رفت و آمد، این بار دست «دادستان پیش از این» افتاده که

ناخوانده درس است و یقینا هر جا قدم بگذارد، در کسوت استاد تمامی کلاس را می گرداند. اقتصاد،

حقوق و بقیه علوم و حوزه های تخصصی و غیرتخصصی...

و البته مدیریت اقتصادی از همه جذاب تر است و چه جایی بهتر از بزرگترین سازمان اقتصادی با

بیشترین گردش مالی و ایضا تحت پوشش قرار دادن 40 درصد از جمعیت کشور!

 این سازمان که به دلیل گستردگی فعالیت های اقتصادی، تاثیر بسزایی در توسعه پایدار کشور دارد،

این  روزها شاهد سناریوی جدیدی است و مخاطبان گسترده ای را منتظر اکران فیلم خود گذاشته

است. آیا مدیریت تو در توی این سازمان، رضایت مردمی را در پی خواهد داشت؟

 آیا پرونده های تخلف سازمان (گزارش رییس کمیته تحقیق و تفحص در آبان ماه امسال) بسته خواهد

شد؟

صف های طویل دریافت خدمات درمانی و بیمه ای کوتاهتر خواهد شد؟

و آیا میدان بزرگ تامین اجتماعی، مدیر توانمند به خود خواهد دید؟

رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز و  این استاد تمام ، قرار است یکه تاز  میدان شود، رئیسی که

انتصاباتش همواره با رایزنی های پرسر و صدا و انتقادهای کم و زیاد همراه بوده است. مسلما او مانند

مجید موسویان از سیاست های دولت دهم در قبال تامین اجتماعی انتقاد نخواهد کرد. این قاضی

همه فن حریف، حواسش جمع تر از این حرف هاست.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 12:27  توسط حریر  | 

 

 

دوستت ندارم و دوستت دارم

این را بدان که من دوستت ندارم و دوستت دارم

چرا که زندگانی را دو چهره است،

کلام، بالی ست از سکوت،

و آتش را نیمه ای ست از سرما.

دوستت دارم برای آنکه دوست داشتنت را آغاز کنم،

تا بی کرانگی را از سر گیرم،

و هرگز از دوست داشتنت باز نایستم:

چنین است که من هنوز دوستت نمی دارم.

دوستت دارم و دوستت ندارم آن چنان که گویی

کلیدهای نیک بختی و سرنوشتی نامعلوم،

در دست های من باشد.

برای آنکه دوستت بدارم، عشقم را دو زندگانی هست،

چنین است که دوستت دارم در آن دم که دوستت ندارم

و دوستت دارم به آن هنگام که دوستت دارم.

 

                                       « پابلو نرودا »

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 11:23  توسط حریر  | 

بعضی آدمها تکلیف معلومی ندارن و زمانی که در جمع قرار می گیرند ابهامات ذهنی خودشان را به کسالت آورترین شکل به دیگران منتقل می کنند... ذهن پیچیده و قابل تحلیلی ندارند... اما طبقه های ذهن شان گره دار و  درهم است...

اختصاص زمانی برای چیدن و نظم برنامه ها و تعیین تکلیف و «بازتعریف» اهداف زندگی فردی و جمعی بسیار باارزش است که خیلی از ما می گوییم برایش وقت نداریم. همین می شود که گاهی لحظات مان مشوش می شود ... فقط برای آن «نظم بخشی طلایی» که هیچ وقت برایش وقت نگذاشته ایم...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 11:6  توسط حریر  | 

از این که سلام کنم و ادای احترام... مردد بودم

از وقتی توی دانشکده حقوق اومدم استاد را می دیدم و تنها خاطرات 18 سال پیش، برایم زنده می شد

گذراندن واحد «حقوق اساسی» جز اولین تجربه های دانشگاهی من بود که همین استاد درس می داد. بعد از اون دیگه هیچ وقت ما درسی با این استاد نداشتیم.

دکتر... نه فقط یک چهره بلکه آلبوم زندگی دو دهه قبل مرا برایم باز می کرد... همکلاسی هایم، درس ها و تجربه ها... و  سالها فراز و نشیب زندگی دانشجویی من که دیگر به یک حرکت آهسته اما پیوسته تبدیل شده است.

امروز وقتی از سر جلسه امتحان بیرون آمدم... دیگر زمانی برای تردید نبود. استاد گوشه ای از راهرو ایستاده بود. سلام کردم... انگار باید سلام می کردم و چقدر دیر...

گفتم استاد ...

من...

گفت: شما سال 72 یا 73 ... دانشچوی من بودید. دانشکده علوم اجتماعی...  حالا چند ماهی است که شما را در این دانشکده می بینم...  اینجا تحصیل می کنید؟ من دانشجوهام را می شناسم. اشتباه نمی کنم...


- نه، استادها که اشتباه نمی کنند! این دانشجوها هستند که یک سلام را یک ترم به تاخیر می اندازند به گمان این که استاد پیر شده، حواس نداره یا حوصله جواب سلام را نداره...


دانشجو به خاطر همین اشتباهات و تردیدها هنوز در میدان آزمون و خطا پرسه می زند... برای همه استادهای گرانقدرم آرزوی سلامتی دارم...
همیشه استاد دکتر کاظم معتمدنژاد، دکتر نعیم بدیعی، حسین قندی، خانم دکتر رویا، دکتر محسنیان راد، دکتر شکرخواه، دکتر هادی خانیکی، دکتر کیا، علی اکبرقاضی زاده، دکتر ادیب هاشمی، دکتر مهدی فرقانی، دکتر افخمی، دکتر فرامرزیان، دکتر سید نورانی، دکتر امینی، دکتر شریفیان، دکتر محمد شریف، دکتر گیتا علی آبادی، دکتر مهرداد، دکتر نیک گوهر، دکتر رفیعی

و گرامی می دارم یاد استادان فقیدم مهندس دیبا، دکتر یوسفیان، دکتر ولی زاده، دکتر سخاوت... اگر دوست داشتید شما مثل من فاتحه را برایشان به تاخیر نیندازید...


ا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 20:50  توسط حریر  | 

تولد ما...

شب یلدا ۱۳۹۰

       

                              

                                              

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 16:13  توسط حریر  | 

غزلی از سعیدبیابانکی


به نام عشق که زیباترین سر آغاز است

هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که زیادی بلند پرواز است ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 15:13  توسط حریر  | 

من تعارض قوانین در رسیدگی به دعاوی مالکیت معنوی در فضای سایبری را می فهمم اما  تعارض قوانین زندگی اداری و دانشگاهی ام را اصلا متوجه نمی شوم...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 1:35  توسط حریر  | 

وقتی 72 ساعت درباره صلاحیت قضایی در محیط سایبر، مطلب می خوانم و می نویسم... نمی دانم چرا روزهای شنبه را فراموش نمی کنم... چرا تقویمم پاره پاره نمی شود... چرا مسیر اداره را گم نمی کنم...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 1:29  توسط حریر  | 

دلم رفتن بی تأمل می خواهد

دلم رها شدن از خاطرات اینجایی می خواهد

دلم چقدر خط خطی روز مرگی ها می خواهد

(دلم حتی نمی خواهد به اداره کل روابط عمومی برود و شاعر شود مثل محله بی عابرها و نغمه ناجور ها...)

دلم فقط فرار بی وقفه از همه اداره کل ها می خواهد!!!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 1:23  توسط حریر  | 

وقتی به یکی از روزنامه هایی که خودش هم آنجا مسئولیتی داشت، معرفیم کرد بال در آوردم...  دانشجو بودم که این قرعه به نام من افتاد... سال 75 ... من ناباورانه در اولین تجربه ام در کنار حسین قندی رسما کار خود را شروع کردم...

وحالا او آسوده و آرام در خانه استراحت می کند... ذهن او اکنون در حال «فراموش کردن» سالها استرس و دغدغه است... اما قرار نیست ما چیزی را فراموش کنیم. دوستان قدیمی زیادی امروز با هم تماس گرفتند تا بببینند چه باید کرد... اما صلاح کار این چنین شد که فعلا سکوتش را نشکنیم و لبخند جاودانه و مخصوصش را قاب بگیریم و از  خدا سلامتش را بخواهیم...

این مطلب را دوست خوبم در ایسنا نوشت و خواست در وبلاگم بگذارم...  این کلمات فعلا تنها کاری است که از دست ما بر میاید تا خاطراتش را نظم بدهیم و آن را برای هم بازگو کنیم.


در حاشيه يك «خبر»
براي اين متن تيتر مناسبي نمي‌توان نوشت

سرويس: رسانه
1390/08/25
11-16-2011
16:25:19
9008-17022: كد خبر

حسين قندي، استاد علوم ارتباطات و روزنامه‌نگاريخبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: رسانه

من هميشه با نوشتن «نخستين جمله» براي آغاز يك متن مشكل داشتم؛ حتي سر كلاس‌هاي تو؛ كلاس‌هايي كه به خود اين جرات را نمي‌دادم كه حتي يك جلسه هم غيبت كنم؛ اما نه از روي ترس، بلكه به پاس اهميتي كه تو در قامت يك «استاد واقعي» براي كلاس‌هايت قائل بودي، هنوز اضطراب و شرم روزي را كه تمرين‌هاي كلاس «روزنامه‌نگاري تخصصي»ات را نصفه نيمه حل كرده بودم فراموش نمي‌كنم. قلبم مانند گنجشك گرفتاري مي‌زد و خدا خدا مي‌كردم از من سوال نكني.

آن روز يك اتفاق جالب ديگر هم افتاد. تو براي نخستين بار يك دانشجو را از كلاست بيرون كردي؛ چرا؟ ...چون وقتي پرسيدي «چرا تمرين‌هايت آماده نيست؟»، گستاخانه پاسخ داد «استاد! ما داريم براي فوق مي‌خوانيم» همه كلاس ساكت شدند... كلاس «حسين قندي» استاد پرآوازه و اين حرف‌ها، آن هم در حال و هواي آن روزهاي روزنامه‌نگاري در دانشكده «نقلي» علوم اجتماعي دانشگاه علامه...

تو مانند هميشه با صراحت مثال‌زدني و گاه گزنده‌ات گفتي «پس از كلاس من برو بيرون و درست را بخوان. اين كلاس به درد شما نمي‌خورد!» و آن دانشجو گرچه كارشناسي ‌ارشدش را گرفت، ولي هرگز «روزنامه‌نگار» خوبي نشد؛ چون او هم مانند خيلي‌هاي ديگر، نشاني را اشتباه آمده بود؛ همان‌طور كه ديگراني هم بودند كه درباره تو نشاني اشتباه مي‌دادند؛ چرا؟...

چون تو به «ماندن» و «زنده‌نگه‌داشتن كالبد نحيف روزنامه‌نگاري» و آن‌چه از آن به‌عنوان «بندبازي» ياد مي‌كردي اعتقاد داشتي؛ با همان ظرافت‌ها، ترديد‌ها، ذكاوت‌ها و البته خطرهايش. ديگراني هرگز نفهميدند تو براي اين‌كه بندباز ماهري باشي چه كرده‌اي، براي اين‌كه «استادي» را كه جان‌مايه وجودت بود تا آخرين نفس ادامه دهي چه شوقي داشتي، تو «كارشناس ارشد» بودي و با متر آن‌ها در «معتبرترين» دانشكده روزنامه‌نگاري ايران شناخته نشدي؛ غافل از اين‌كه اين، آن‌ها بودند كه «استاد» را از دست مي‌دادند و البته دانشجوياني كه به‌ناچار، بايد واحدهاي «خبرنويسي» و «روزنامه‌نگاري» را در كلاس مدرساني بگذرانند كه در عمرشان حتي يك خبر ننوشته‌اند.

قصه تو از «قصه پرغصه روزنامه‌نگاري» جدا نبوده و نيست؛ گرچه آن «خنده‌هاي منحصر به فرد»، آن «صداي دورگه از فرط كشيدن سيگار» در «تحريريه»؛ يعني دنياي بي‌مثال تو، آن مكث‌هايي «اورجينال»، از آن‌هايي كه هيچ‌كس نمي‌توانست تقليدشان كند، آن «تيترهاي» ميخكوب‌كننده، آن «شرح عكس‌هاي» بي‌مثال، آن يادداشت‌هاي «طنازانه»، آن «صراحت لهجه» كوبنده و آن «سبك‌بالي كودكانه»... و اين همه «شاگرد مديون تو» شهادت مي‌دهند كه تو «استاد» بودي، هستي و خواهي بود؛ تو دينت را بسيار بيش از آن‌چه بايد، به جامعه روزنامه‌نگاري ايران ادا كرده‌اي؛ حتي اگر خبرها خبر دهند با شبح «نسيان» دست و پنجه نرم مي‌كني....تركيب «آلزايمر» و «تو»! اين بيشتر يك پارادوكس خنده‌ا‌دار است تا «خبري باوركردني»....

استاد! مي‌داني در اين لحظه دلمان چه مي‌خواهد؛ دل و من ديگر شاگردان و دوستانت «حسين قندي» را با «يك ليوان چاي پررنگ»، «بوي تند سيگار!»، «پوشه‌اي زير بغل»، «خنده‌اي منحصر به فرد»، «سلامي با صدايي رسا و دورگه» و « چهره‌اي كه ذكاوت از آن مي‌بارد» مي‌خواهد...

و... اين‌بار نمي‌دانم اين متن ناگزير را چگونه به پايان برسانم؛ .... «پايان همراه با تعليق» چطور است استاد؟!...

معصومه محمدپور- شاگرد كوچك استاد، خبرنگار و مدير اداره آموزش ايسنا

پيوست: اين يادداشت انتهاي پيام ندارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 19:36  توسط حریر  | 

        حریر این روزها یک شاگرد داره و به اون درس(موسیقی!) می ده...

        (تجربه خیلی خوبیه...)

        این هم شاگردش که بعد از کلاس(روزهای پنج شنبه) می رن با هم پارک ارغوان!

       حریر امروز به پدرش می گفت: من باز هم می تونم شاگرد داشته باشم... بیشتر از یکی!...



       خدا کنه این اعتماد به نفس بچه ها همیشه باقی بمونه... خیلی چیزها هست که بعدها باید یاد بگیره

       داشتن اعتماد به نفس یک ثروت بزرگه که داشتن و نگهداریش سخته...

    


                


 مطالب حریر



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 1:9  توسط حریر  | 

امروز٬ ... همین چند دقیقه پیش شنیدم که حسین قندی - «آقای تیتر» - در بستر بیماری است. تمام خاطرات دوران دانشجویی ام را مرور کردم و همه بدهی هایم به معلمانی را که سالها از آنها آموختم...

وقتی فکر می کنم استاد قندی و بقیه... در سال های بدون اینترنت٬ بانک اطلاعاتی روزگار خود بودند٬ وقتی همه «بک گراند» های یک خبر و گزارش را ازاینترنت ذهن شان بازیابی می کردند... وقتی با کلمات تیتر٬ موج درست می کردند که مخاطب چه لذت بخش بر آن سوار می شد... می فهمم که قندی و قاضی زاده و بقیه چرا اسم شان ماندگار شده و دلمان برایشان چرا  شور می زند...

چقدر آیین فراموشی مد شده٬ چقدر آدم پرمدعا زیاد٬ ...
این جامعه ۹ هزارنفره مطبوعاتی(۴ هزار نفر به تایید وزارت ارشاد!) از کجا آمده اند و به کحا می روند...

برای این استاد همیشه ماندگار٬ آرزوی سلامتی می کنم... با او بود که خیلی از ما روزنامه نگاری را یاد گرفتیم و  شان این حرفه را  با ابهت کلام و جدیت رفتارش درک کردیم...

استاد... دست مریزاد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 14:3  توسط حریر  | 

روزهاي سخت اما شيرين دانشگاه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 10:56  توسط حریر  | 

امروز در حوزه جدیدی،گزارش نویسی را تجربه کردم که اتفاقا حریر را هم به همراه بردم. هیجان انگیز ترین بخش این خاطره که یقینا برایم ماندگار خواهد شد، دست نوشته هایی از حریر بود که وقتی رسیدم خانه، به من نشان داد. هنوز تا به این لحظه( 30 دقیقه بامداد) این دست نوشته های دقیق را نتوانسته ام هضم کنم که حریر چه طور و چه زمانی توانسته بود  نکات مصاحبه را به درستی و با نگارشی سریع منعکس کند...

اینقدر تعجب کرده بودم که تا چند دقیقه از او می پرسیدم از روی دست من نوشتی؟ دخترکم فقط با عصبانیت به من نگاه می کرد که چرا این فکر را می کنم؟ بعدکه از شوک در آمدم، تازه متوجه شدم در تمام مدت، حریر سه تا صندلی با من فاصله داشته...

این یادداشت ها را اگر شد در وبلاگش می گذارم تا اگر به آرزویش رسید و داروساز شد، یادش بماند که استعداد روزنامه نگاری هم داشته و اولین اثرش را حدود ساعت  10 شب چهارشنبه 20 مردادماه در ارتفاع 65 متری از سطح زمین به ثبت رسانده است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 0:46  توسط حریر  | 

 

برای دوست عزیزی که از امتحان دکترا جا ماند و سخاوتمندانه همه داشته هایش را به دیگران بخشید، آرزوی موفقیت می کنم...

دوست عزیز... در شهر مقصد شاید (حتما) پاسخ این همه خوبی را بگیری... مواظب الینا باش...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 19:57  توسط حریر  | 

 

پاییز، بهاری است که عاشق شده است ... را چه خوب گفته اند

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 19:46  توسط حریر  | 

فکر کنم آرش کمالوند(بازیکن تیم والیبال) بود که امروز توی پمپ بنزین دیدمش... درست پشت سر من.  وقتی به مسئول پمپ گفتم که برای من بنزین بزنه٬ کل حواسش پیش این بازیکن بود و بدتر از همه سوال های پرت و پلا می پرسید... دست آخر هم حواسش پرت شد و بنزین زیادی برام زد. از هولش گفت: تقصیر من بود ببخشید آخه بازیکن تیم استقلال اومده... ایشون قهرمان هستن می شناسیدشون که!!

قهرمان، قهرمانه چه فرقی می کنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 21:40  توسط حریر  |