تبليغاتX
حریر
از این که سلام کنم و ادای احترام... مردد بودم

از وقتی توی دانشکده حقوق اومدم استاد را می دیدم و تنها خاطرات 18 سال پیش، برایم زنده می شد

گذراندن واحد «حقوق اساسی» جز اولین تجربه های دانشگاهی من بود که همین استاد درس می داد. بعد از اون دیگه هیچ وقت ما درسی با این استاد نداشتیم.

دکتر... نه فقط یک چهره بلکه آلبوم زندگی دو دهه قبل مرا برایم باز می کرد... همکلاسی هایم، درس ها و تجربه ها... و  سالها فراز و نشیب زندگی دانشجویی من که دیگر به یک حرکت آهسته اما پیوسته تبدیل شده است.

امروز وقتی از سر جلسه امتحان بیرون آمدم... دیگر زمانی برای تردید نبود. استاد گوشه ای از راهرو ایستاده بود. سلام کردم... انگار باید سلام می کردم و چقدر دیر...

گفتم استاد ...

من...

گفت: شما سال 72 یا 73 ... دانشچوی من بودید. دانشکده علوم اجتماعی...  حالا چند ماهی است که شما را در این دانشکده می بینم...  اینجا تحصیل می کنید؟ من دانشجوهام را می شناسم. اشتباه نمی کنم...


- نه، استادها که اشتباه نمی کنند! این دانشجوها هستند که یک سلام را یک ترم به تاخیر می اندازند به گمان این که استاد پیر شده، حواس نداره یا حوصله جواب سلام را نداره...


دانشجو به خاطر همین اشتباهات و تردیدها هنوز در میدان آزمون و خطا پرسه می زند... برای همه استادهای گرانقدرم آرزوی سلامتی دارم...
همیشه استاد دکتر کاظم معتمدنژاد، دکتر نعیم بدیعی، حسین قندی، خانم دکتر رویا، دکتر محسنیان راد، دکتر شکرخواه، دکتر هادی خانیکی، دکتر کیا، علی اکبرقاضی زاده، دکتر ادیب هاشمی، دکتر مهدی فرقانی، دکتر افخمی، دکتر فرامرزیان، دکتر سید نورانی، دکتر امینی، دکتر شریفیان، دکتر محمد شریف، دکتر گیتا علی آبادی، دکتر مهرداد، دکتر نیک گوهر، دکتر رفیعی

و گرامی می دارم یاد استادان فقیدم مهندس دیبا، دکتر یوسفیان، دکتر ولی زاده، دکتر سخاوت... اگر دوست داشتید شما مثل من فاتحه را برایشان به تاخیر نیندازید...


ا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 20:50  توسط حریر  | 

تولد ما...

شب یلدا ۱۳۹۰

       

                              

                                              

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 16:13  توسط حریر  | 

غزلی از سعیدبیابانکی


به نام عشق که زیباترین سر آغاز است

هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که زیادی بلند پرواز است ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 15:13  توسط حریر  | 

من تعارض قوانین در رسیدگی به دعاوی مالکیت معنوی در فضای سایبری را می فهمم اما  تعارض قوانین زندگی اداری و دانشگاهی ام را اصلا متوجه نمی شوم...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 1:35  توسط حریر  | 

وقتی 72 ساعت درباره صلاحیت قضایی در محیط سایبر، مطلب می خوانم و می نویسم... نمی دانم چرا روزهای شنبه را فراموش نمی کنم... چرا تقویمم پاره پاره نمی شود... چرا مسیر اداره را گم نمی کنم...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 1:29  توسط حریر  | 

دلم رفتن بی تأمل می خواهد

دلم رها شدن از خاطرات اینجایی می خواهد

دلم چقدر خط خطی روز مرگی ها می خواهد

(دلم حتی نمی خواهد به اداره کل روابط عمومی برود و شاعر شود مثل محله بی عابرها و نغمه ناجور ها...)

دلم فقط فرار بی وقفه از همه اداره کل ها می خواهد!!!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 1:23  توسط حریر  | 

وقتی به یکی از روزنامه هایی که خودش هم آنجا مسئولیتی داشت، معرفیم کرد بال در آوردم...  دانشجو بودم که این قرعه به نام من افتاد... سال 75 ... من ناباورانه در اولین تجربه ام در کنار حسین قندی رسما کار خود را شروع کردم...

وحالا او آسوده و آرام در خانه استراحت می کند... ذهن او اکنون در حال «فراموش کردن» سالها استرس و دغدغه است... اما قرار نیست ما چیزی را فراموش کنیم. دوستان قدیمی زیادی امروز با هم تماس گرفتند تا بببینند چه باید کرد... اما صلاح کار این چنین شد که فعلا سکوتش را نشکنیم و لبخند جاودانه و مخصوصش را قاب بگیریم و از  خدا سلامتش را بخواهیم...

این مطلب را دوست خوبم در ایسنا نوشت و خواست در وبلاگم بگذارم...  این کلمات فعلا تنها کاری است که از دست ما بر میاید تا خاطراتش را نظم بدهیم و آن را برای هم بازگو کنیم.


در حاشيه يك «خبر»
براي اين متن تيتر مناسبي نمي‌توان نوشت

سرويس: رسانه
1390/08/25
11-16-2011
16:25:19
9008-17022: كد خبر

حسين قندي، استاد علوم ارتباطات و روزنامه‌نگاريخبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: رسانه

من هميشه با نوشتن «نخستين جمله» براي آغاز يك متن مشكل داشتم؛ حتي سر كلاس‌هاي تو؛ كلاس‌هايي كه به خود اين جرات را نمي‌دادم كه حتي يك جلسه هم غيبت كنم؛ اما نه از روي ترس، بلكه به پاس اهميتي كه تو در قامت يك «استاد واقعي» براي كلاس‌هايت قائل بودي، هنوز اضطراب و شرم روزي را كه تمرين‌هاي كلاس «روزنامه‌نگاري تخصصي»ات را نصفه نيمه حل كرده بودم فراموش نمي‌كنم. قلبم مانند گنجشك گرفتاري مي‌زد و خدا خدا مي‌كردم از من سوال نكني.

آن روز يك اتفاق جالب ديگر هم افتاد. تو براي نخستين بار يك دانشجو را از كلاست بيرون كردي؛ چرا؟ ...چون وقتي پرسيدي «چرا تمرين‌هايت آماده نيست؟»، گستاخانه پاسخ داد «استاد! ما داريم براي فوق مي‌خوانيم» همه كلاس ساكت شدند... كلاس «حسين قندي» استاد پرآوازه و اين حرف‌ها، آن هم در حال و هواي آن روزهاي روزنامه‌نگاري در دانشكده «نقلي» علوم اجتماعي دانشگاه علامه...

تو مانند هميشه با صراحت مثال‌زدني و گاه گزنده‌ات گفتي «پس از كلاس من برو بيرون و درست را بخوان. اين كلاس به درد شما نمي‌خورد!» و آن دانشجو گرچه كارشناسي ‌ارشدش را گرفت، ولي هرگز «روزنامه‌نگار» خوبي نشد؛ چون او هم مانند خيلي‌هاي ديگر، نشاني را اشتباه آمده بود؛ همان‌طور كه ديگراني هم بودند كه درباره تو نشاني اشتباه مي‌دادند؛ چرا؟...

چون تو به «ماندن» و «زنده‌نگه‌داشتن كالبد نحيف روزنامه‌نگاري» و آن‌چه از آن به‌عنوان «بندبازي» ياد مي‌كردي اعتقاد داشتي؛ با همان ظرافت‌ها، ترديد‌ها، ذكاوت‌ها و البته خطرهايش. ديگراني هرگز نفهميدند تو براي اين‌كه بندباز ماهري باشي چه كرده‌اي، براي اين‌كه «استادي» را كه جان‌مايه وجودت بود تا آخرين نفس ادامه دهي چه شوقي داشتي، تو «كارشناس ارشد» بودي و با متر آن‌ها در «معتبرترين» دانشكده روزنامه‌نگاري ايران شناخته نشدي؛ غافل از اين‌كه اين، آن‌ها بودند كه «استاد» را از دست مي‌دادند و البته دانشجوياني كه به‌ناچار، بايد واحدهاي «خبرنويسي» و «روزنامه‌نگاري» را در كلاس مدرساني بگذرانند كه در عمرشان حتي يك خبر ننوشته‌اند.

قصه تو از «قصه پرغصه روزنامه‌نگاري» جدا نبوده و نيست؛ گرچه آن «خنده‌هاي منحصر به فرد»، آن «صداي دورگه از فرط كشيدن سيگار» در «تحريريه»؛ يعني دنياي بي‌مثال تو، آن مكث‌هايي «اورجينال»، از آن‌هايي كه هيچ‌كس نمي‌توانست تقليدشان كند، آن «تيترهاي» ميخكوب‌كننده، آن «شرح عكس‌هاي» بي‌مثال، آن يادداشت‌هاي «طنازانه»، آن «صراحت لهجه» كوبنده و آن «سبك‌بالي كودكانه»... و اين همه «شاگرد مديون تو» شهادت مي‌دهند كه تو «استاد» بودي، هستي و خواهي بود؛ تو دينت را بسيار بيش از آن‌چه بايد، به جامعه روزنامه‌نگاري ايران ادا كرده‌اي؛ حتي اگر خبرها خبر دهند با شبح «نسيان» دست و پنجه نرم مي‌كني....تركيب «آلزايمر» و «تو»! اين بيشتر يك پارادوكس خنده‌ا‌دار است تا «خبري باوركردني»....

استاد! مي‌داني در اين لحظه دلمان چه مي‌خواهد؛ دل و من ديگر شاگردان و دوستانت «حسين قندي» را با «يك ليوان چاي پررنگ»، «بوي تند سيگار!»، «پوشه‌اي زير بغل»، «خنده‌اي منحصر به فرد»، «سلامي با صدايي رسا و دورگه» و « چهره‌اي كه ذكاوت از آن مي‌بارد» مي‌خواهد...

و... اين‌بار نمي‌دانم اين متن ناگزير را چگونه به پايان برسانم؛ .... «پايان همراه با تعليق» چطور است استاد؟!...

معصومه محمدپور- شاگرد كوچك استاد، خبرنگار و مدير اداره آموزش ايسنا

پيوست: اين يادداشت انتهاي پيام ندارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 19:36  توسط حریر  | 

        حریر این روزها یک شاگرد داره و به اون درس(موسیقی!) می ده...

        (تجربه خیلی خوبیه...)

        این هم شاگردش که بعد از کلاس(روزهای پنج شنبه) می رن با هم پارک ارغوان!

       حریر امروز به پدرش می گفت: من باز هم می تونم شاگرد داشته باشم... بیشتر از یکی!...



       خدا کنه این اعتماد به نفس بچه ها همیشه باقی بمونه... خیلی چیزها هست که بعدها باید یاد بگیره

       داشتن اعتماد به نفس یک ثروت بزرگه که داشتن و نگهداریش سخته...

    


                


 مطالب حریر



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 1:9  توسط حریر  | 

امروز٬ ... همین چند دقیقه پیش شنیدم که حسین قندی - «آقای تیتر» - در بستر بیماری است. تمام خاطرات دوران دانشجویی ام را مرور کردم و همه بدهی هایم به معلمانی را که سالها از آنها آموختم...

وقتی فکر می کنم استاد قندی و بقیه... در سال های بدون اینترنت٬ بانک اطلاعاتی روزگار خود بودند٬ وقتی همه «بک گراند» های یک خبر و گزارش را ازاینترنت ذهن شان بازیابی می کردند... وقتی با کلمات تیتر٬ موج درست می کردند که مخاطب چه لذت بخش بر آن سوار می شد... می فهمم که قندی و قاضی زاده و بقیه چرا اسم شان ماندگار شده و دلمان برایشان چرا  شور می زند...

چقدر آیین فراموشی مد شده٬ چقدر آدم پرمدعا زیاد٬ ...
این جامعه ۹ هزارنفره مطبوعاتی(۴ هزار نفر به تایید وزارت ارشاد!) از کجا آمده اند و به کحا می روند...

برای این استاد همیشه ماندگار٬ آرزوی سلامتی می کنم... با او بود که خیلی از ما روزنامه نگاری را یاد گرفتیم و  شان این حرفه را  با ابهت کلام و جدیت رفتارش درک کردیم...

استاد... دست مریزاد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 14:3  توسط حریر  | 

روزهاي سخت اما شيرين دانشگاه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 10:56  توسط حریر  | 

امروز در حوزه جدیدی،گزارش نویسی را تجربه کردم که اتفاقا حریر را هم به همراه بردم. هیجان انگیز ترین بخش این خاطره که یقینا برایم ماندگار خواهد شد، دست نوشته هایی از حریر بود که وقتی رسیدم خانه، به من نشان داد. هنوز تا به این لحظه( 30 دقیقه بامداد) این دست نوشته های دقیق را نتوانسته ام هضم کنم که حریر چه طور و چه زمانی توانسته بود  نکات مصاحبه را به درستی و با نگارشی سریع منعکس کند...

اینقدر تعجب کرده بودم که تا چند دقیقه از او می پرسیدم از روی دست من نوشتی؟ دخترکم فقط با عصبانیت به من نگاه می کرد که چرا این فکر را می کنم؟ بعدکه از شوک در آمدم، تازه متوجه شدم در تمام مدت، حریر سه تا صندلی با من فاصله داشته...

این یادداشت ها را اگر شد در وبلاگش می گذارم تا اگر به آرزویش رسید و داروساز شد، یادش بماند که استعداد روزنامه نگاری هم داشته و اولین اثرش را حدود ساعت  10 شب چهارشنبه 20 مردادماه در ارتفاع 65 متری از سطح زمین به ثبت رسانده است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 0:46  توسط حریر  | 

 

برای دوست عزیزی که از امتحان دکترا جا ماند و سخاوتمندانه همه داشته هایش را به دیگران بخشید، آرزوی موفقیت می کنم...

دوست عزیز... در شهر مقصد شاید (حتما) پاسخ این همه خوبی را بگیری... مواظب الینا باش...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 19:57  توسط حریر  | 

 

پاییز، بهاری است که عاشق شده است ... را چه خوب گفته اند

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 19:46  توسط حریر  | 

فکر کنم آرش کمالوند(بازیکن تیم والیبال) بود که امروز توی پمپ بنزین دیدمش... درست پشت سر من.  وقتی به مسئول پمپ گفتم که برای من بنزین بزنه٬ کل حواسش پیش این بازیکن بود و بدتر از همه سوال های پرت و پلا می پرسید... دست آخر هم حواسش پرت شد و بنزین زیادی برام زد. از هولش گفت: تقصیر من بود ببخشید آخه بازیکن تیم استقلال اومده... ایشون قهرمان هستن می شناسیدشون که!!

قهرمان، قهرمانه چه فرقی می کنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 21:40  توسط حریر  | 

امروز روز اول دانشگاه بود. مثل ندید بدیدها رفتم و ثبت نام کردم... باور کنید آدم برای چهارمین بار هم که دانشگاه بره می تونه لباس و کیف نو بخره و برای ورود به محوطه دانشگاه لحظه شماری هم بکنه! ذوق بکنه و دنبال ساعت کلاسها اینور و اون ور بره و سوال بپرسه٬ تازه توی تیم ورزشی مورد علاقه اش هم ثبت نام کنه...

با برخورد نامناسب کارمندان دانشگاه و نبود امکانات٬ نمی دونم چه جوری هنوز این همه انگیزه دارم؟

بین من و حریر بحثه که امروز به من بیشتر خوش گذشته یا اون؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 20:32  توسط حریر  | 

بعضی از پیام های تبلیغاتی با معیارهای عقلی و توصیه های دینی ما منافات زیادی دارند... موکدا به کم گویی و گزیده گویی توصیه شده ایم٬ اما مکررا در تبلیغات به استفاده از اعتبار تلفن همراه در مدت کوتاهتر و مزایای بیشتر اشاره می شود.

یا مثلا در ساعات ابتدایی صبح٬ مکالمات ارزان تر محاسبه می شود... چرا در این تبلیغات٬ افراد به صحبت های نیمه شبی بیهوده و طولانی تشویق می شوند؟ 

سود٬ تنها انگیزه این تبلیغات بی سر و سامان است و در این غائله٬ جوانان که بیشترین مخاطب این آگهی ها هستند٬ متضررترین فرد این معادله هستند. 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 9:28  توسط حریر  | 

اين روزها باران زيادي مي بارد،

گرم است؟

شايد ما زير سقفي ايستاده ايم كه خيس نشده ايم...

بايد موقعيت خود را تغيير دهيم!


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 11:1  توسط حریر  | 

ديروز خيلي از داوطلبان ورود به دانشگاه نگران حذف برخي رشته هاي دانشگاهي در دفتر انتخاب رشته بودند. از جمله رشته روزنامه نگاري كه ديوار كوتاهي دارد... همين ديوار كوتاه باعث شده كه خيلي ها از سياست وارد آن شوند يا كساني كه دنبال كار هستند داخلش بپرند!

اين حذف كه به گفته مسئولان دانشگاه علامه طباطبايي، به منظور تجديدنظر در سياستها و سرفصل هاي آموزشي صورت گرفته است، ظاهرا موقتي است و برخلاف تصور اوليه و برداشت برخي رسانه ها براي حذف دانشكده يا اين رشته نبوده است.

خلاصه اميدوارم اين ديوار كوتاه در فرصت بدست آمده با برج و بارويي مناسب بازسازي شود تا براي ورود غيرقانوني و تصرف عدواني، وسوسه برانگيز نشود.


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 13:53  توسط حریر  | 

 

قسم به قلم، اين راوي صادق روزگار...

همين تقدس به حكايتگري خبرنگاران جايگاهي ويژه بخشيد و انديشه هاي انساني را در سايه آن جاودانه كرد. واژه ها در پرتو اصالت همين قلم ماندگار مي شوند و اعتماد به واژه ها از همين قداست ريشه مي گيرد.

دل پر درد و سر پر جرات خبرنگاراست كه مخاطب را از روزمرگي بيرون مي كشد و همدردي را منتشر مي كند. جان پر ارزش اوست كه براي روايت آنچه هست، بر كف مي شود و صارمي ها را در تقويم جاي مي دهد تا سالي يك بار 17 مرداد كه مي شود، قلم تابناك تر از هميشه يادآور نويسندگان گمنامش شود تا اگر دلي آزرده دارند، لا اقل نشان دهند كه هرگز نشكسته اند.

خبرنگاري، تعهدي است براي انعكاس التهاب ها و دردها... نه صاف كردن حسابها يا فرار از واقعيت ها. خبرنگار حيات و آزادگي را در كلماتش، خالصانه به ديگران هديه مي كند و هزينه اش را نه از سازماني كه از محل اعتبار وجدانش هزينه مي كند.

فردا را به همسرم، همه دوستانم، همكارانم و اساتيد ديروز و امروزم تبريك مي گويم.



+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 13:53  توسط حریر  | 

http://iwl.me

اگر دست نوشته خود را به زبان انگلیسی در این سایت وارد کنید٬ بعد از آنالیز  به شما گفته می شود که قلمتان شبیه کدام نویسنده  مشهور است...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 9:29  توسط حریر  | 

دوستی که بعد از سالها به ایران آمده بود از برخوردهای خشن مردم با هم تعحب کرده بود. می گفت قبلا مردم به هم اینقدر بی احترامی نمی کردن٬ نوبت هم را نمی گرفتند٬ اگه می فهمیدن غریبی٬ باهات دولا سه لا حساب نمی کردن... 

چرا؟ 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 23:33  توسط حریر  | 

 اگه اعتقادها ضعیف شده و تعداد روزه دارها کمتر٬ بحث دیگه ایه... اما خوردن تعمدی و علنی چرا؟
این روزها چراها زیاد شده...
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 23:27  توسط حریر  | 

اعتراض به بی نظمی
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 23:22  توسط حریر  | 

چه خوشحالی از این بیشتر که دختر آدم رتبه خوبی توی کنکور بیاره... هم خستگی خودش از تن بیرون بره و هم یک قدردانی باشه برای زحمات چندین و چند ساله پدر و مادرش...

خانم دکتر نیکو آخوندی نسب٬ دست مریزاد...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 23:21  توسط حریر  | 

وقتی برای حفظ فاصله ایمنی با خودرو جلویی چند متری  فاصله می گیری، دیدید بعضی ها فکر می کنند شما دست و چلفتی هستید یا بی حواس؟ بعد با زرنگی خود را وارد این فضا می کنند...

باز هم چرا؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 19:32  توسط حریر  | 

امروز بعدازظهر توی بزرگراه صیاد(شمال به جنوب) اتفاقی افتاده بود که خودروهای امدادی و آتش نشانی همه فضای این لاین را اشغال کرده بودند... مسئله جالب اینجا بود که ترافیک لاین مقابل(جنوب به شمال) قفل شد!
برای این که همه زدند کنار رفته بودند اون طرف تماشا... چرا؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 19:24  توسط حریر  | 

جایی خواندم که در یکی از کشورها مردی برای ابراز عشق پایدار خود به همسرش در ابتکاری جالب بیلبوردی را برای تبریک سالگرد ازدواج طراحی کرد و در یکی از پر رفت و آمد ترین بزرگراه های شهر نصب کرد و از دوست پلیس خود نیز خواهش کرد در آن روز٬ خودروی وی را در نزدیکی تابلو متوقف و جریمه کند تا در این فرصت٬ همسرش بتواند این تابلو را ببیند.

فکر کردم اگر در ایران این امکان فراهم می شد چه اتفاقی می افتاد؟ 

اولش همه وام مي گرفتن تا از پس هزينه بيلبورد و نصب تابلو بر بيان

بعد این اقدام چنان بی نظمی به وجود می آورد که متخلفان دستگیر می شدند

 چشم هم چشمي اين سورپريز هم به حد تهوع آوري تكراري و كليشه اي مي شد

بعد آمار طلاق بالا مي رفت كه چرا براي من اين كار را نكردي

بعد تصادفات منطقه اي زياد مي شد كه مي ايستادند عكس را نگاه كنند

بعد...

همان بهتر که ما امکان بروز این خلاقیت ها را نداریم...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 13:2  توسط حریر  | 

 

 

 

كودكي كه لنگه كفشش را امواج از او گرفته بود ، روي ساحل نوشت :

" دريا  دزد است "

مردي كه از دريا ماهي گرفته بود ، روي ساحل نوشت :

 "دريا سخاوتمندترين سفره ي هستي است "

  

موج دريا آمد و جملات را با خود محو كرد و اين پيام را به جا گذاشت :

" برداشت ديگران در مورد خود را در وسعت خويش حل كنيم "

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 13:52  توسط حریر  | 

   انتشار خبر بد صداي موجي را دارد كه موج هاي ناآرام  ديگر را براي كوفته شدن به ساحل ترغيب مي كند.  ساحلي كه پيش از اين آرامشي كاذب داشت، بعد از دوسه موجي كانون توجه مي شود. انگار جامعه هر از گاهي نياز به تلنگر دارد كه سرگرم شود نه مقابله و نه اصلاحي... به مدد برخي داستانها، مردم در كنار مسئولان به تماشاگران حرفه اي تبديل شده اند. شايد مي پندارند مقابله و ريشه كني  يا ايجاد موج شكن، سوژه تماشاي بعدي را از آنها خواهد گرفت.

چرا صداي وجدان هاي بيدار هنوز به روايت مكرر اين داستان هاي تلخ پايان نداده است؟  چه چيز خوانش اين داستان تكراري تجاوز و كودك آزاري را تداوم مي بخشد؟

چرا صداي موج هاي سهمگين فقط گاهي به گوش مي رسد؟ آيا اين ساحل بقيه روزها در آرامش بوده است؟

آزار جنسي كه فقط اندكي از آنها شانس رسانه اي شدن پيدا مي كنند، ناشي از كمرنگ شدن بهداشت رواني در جامعه است. انباشت افسردگي و اضطراب و پرخاشگري، به صورت داستاني تلخ سرباز مي كند و چنان شكننده و جبران نشدني كه افراد جامعه را آزرده خاطر مي كند.

يك روانشناس حتي اعتقاد دارد كه برخي قربانيان نيز به اختلال شخصيت دچار هستند و مهارت حفاظت از خود را ندارند. به فرض سلامت كامل قربانيان، بعد از حادثه و آسيب ايجاد شده، اين اختلال رواني قطعا بوجود مي آيد.

اما اين تحليل كه همه قربانيان مشكل اخلاقي يا رواني داشته اند، غيرمنصفانه به نظر مي رسد و باري را از دوش بر نمي دارد. آيا زن پزشكي كه حين انجام وظيفه از طرف 4 مرد مراجعه كننده به درمانگاه مورد آزار قرار مي گيرد، مي تواند به اختلال متهم شود؟ 

اگر آموزش يا برخوردي قرار است صورت گيرد، بهترين فرصت همان زماني است كه جامعه در التهاب اين حوادث قرار مي گيرد. اثربخشي در چنين فضاي آماده ذهني بسيار بيشتر خواهد بود. ضمن اين كه بايد «هزينه ارتكاب جرم» را آنقدر افزايش دهيم كه هيچ تمايلي براي ارتكاب باقي نماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 13:25  توسط حریر  | 

دنیا پژواك اعمال و خواسته های ماست. اگر به جهان بگویی:

”سهم منو بده...“

 

 

دنیا مانند پژواكی به تو خواهد گفت:

”سهم منو بده....“

 

و تو در كشمكش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی. اما اگر به دنیا بگویی:

”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟....“

 

دنیا هم به تو خواهد گفت:

 چه خدمتی برایتان انجام دهم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 10:42  توسط حریر  |