از وقتی توی دانشکده حقوق اومدم استاد را می دیدم و تنها خاطرات 18 سال پیش، برایم زنده می شد
گذراندن واحد «حقوق اساسی» جز اولین تجربه های دانشگاهی من بود که همین استاد درس می داد. بعد از اون دیگه هیچ وقت ما درسی با این استاد نداشتیم.
دکتر... نه فقط یک چهره بلکه آلبوم زندگی دو دهه قبل مرا برایم باز می کرد... همکلاسی هایم، درس ها و تجربه ها... و سالها فراز و نشیب زندگی دانشجویی من که دیگر به یک حرکت آهسته اما پیوسته تبدیل شده است.
امروز وقتی از سر جلسه امتحان بیرون آمدم... دیگر زمانی برای تردید نبود. استاد گوشه ای از راهرو ایستاده بود. سلام کردم... انگار باید سلام می کردم و چقدر دیر...
گفتم استاد ...
من...
گفت: شما سال 72 یا 73 ... دانشچوی من بودید. دانشکده علوم اجتماعی... حالا چند ماهی است که شما را در این دانشکده می بینم... اینجا تحصیل می کنید؟ من دانشجوهام را می شناسم. اشتباه نمی کنم...
- نه، استادها که اشتباه نمی کنند! این دانشجوها هستند که یک سلام را یک ترم به تاخیر می اندازند به گمان این که استاد پیر شده، حواس نداره یا حوصله جواب سلام را نداره...
دانشجو به خاطر همین اشتباهات و تردیدها هنوز در میدان آزمون و خطا پرسه می زند... برای همه استادهای گرانقدرم آرزوی سلامتی دارم...
همیشه استاد دکتر کاظم معتمدنژاد، دکتر نعیم بدیعی، حسین قندی، خانم دکتر رویا، دکتر محسنیان راد، دکتر شکرخواه، دکتر هادی خانیکی، دکتر کیا، علی اکبرقاضی زاده، دکتر ادیب هاشمی، دکتر مهدی فرقانی، دکتر افخمی، دکتر فرامرزیان، دکتر سید نورانی، دکتر امینی، دکتر شریفیان، دکتر محمد شریف، دکتر گیتا علی آبادی، دکتر مهرداد، دکتر نیک گوهر، دکتر رفیعی
و گرامی می دارم یاد استادان فقیدم مهندس دیبا، دکتر یوسفیان، دکتر ولی زاده، دکتر سخاوت... اگر دوست داشتید شما مثل من فاتحه را برایشان به تاخیر نیندازید...
ا
شب یلدا ۱۳۹۰

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز استجهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است
هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است
پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است
به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است
بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است
ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که زیادی بلند پرواز است ...
دلم رها شدن از خاطرات اینجایی می خواهد
دلم چقدر خط خطی روز مرگی ها می خواهد
(دلم حتی نمی خواهد به اداره کل روابط عمومی برود و شاعر شود مثل محله بی عابرها و نغمه ناجور ها...)
دلم فقط فرار بی وقفه از همه اداره کل ها می خواهد!!!!
وحالا او آسوده و آرام در خانه استراحت می کند... ذهن او اکنون در حال «فراموش کردن» سالها استرس و دغدغه است... اما قرار نیست ما چیزی را فراموش کنیم. دوستان قدیمی زیادی امروز با هم تماس گرفتند تا بببینند چه باید کرد... اما صلاح کار این چنین شد که فعلا سکوتش را نشکنیم و لبخند جاودانه و مخصوصش را قاب بگیریم و از خدا سلامتش را بخواهیم...
این مطلب را دوست خوبم در ایسنا نوشت و خواست در وبلاگم بگذارم... این کلمات فعلا تنها کاری است که از دست ما بر میاید تا خاطراتش را نظم بدهیم و آن را برای هم بازگو کنیم.
(تجربه خیلی خوبیه...)
این هم شاگردش که بعد از کلاس(روزهای پنج شنبه) می رن با هم پارک ارغوان!
حریر امروز به پدرش می گفت: من باز هم می تونم شاگرد داشته باشم... بیشتر از یکی!...
خدا کنه این اعتماد به نفس بچه ها همیشه باقی بمونه... خیلی چیزها هست که بعدها باید یاد بگیره
داشتن اعتماد به نفس یک ثروت بزرگه که داشتن و نگهداریش سخته...

وقتی فکر می کنم استاد قندی و بقیه... در سال های بدون اینترنت٬ بانک اطلاعاتی روزگار خود بودند٬ وقتی همه «بک گراند» های یک خبر و گزارش را ازاینترنت ذهن شان بازیابی می کردند... وقتی با کلمات تیتر٬ موج درست می کردند که مخاطب چه لذت بخش بر آن سوار می شد... می فهمم که قندی و قاضی زاده و بقیه چرا اسم شان ماندگار شده و دلمان برایشان چرا شور می زند...
چقدر آیین فراموشی مد شده٬ چقدر آدم پرمدعا زیاد٬ ...
این جامعه ۹ هزارنفره مطبوعاتی(۴ هزار نفر به تایید وزارت ارشاد!) از کجا آمده اند و به کحا می روند...
برای این استاد همیشه ماندگار٬ آرزوی سلامتی می کنم... با او بود که خیلی از ما روزنامه نگاری را یاد گرفتیم و شان این حرفه را با ابهت کلام و جدیت رفتارش درک کردیم...
استاد... دست مریزاد!
امروز در حوزه جدیدی،گزارش نویسی را تجربه کردم که اتفاقا حریر را هم به همراه بردم. هیجان انگیز ترین بخش این خاطره که یقینا برایم ماندگار خواهد شد، دست نوشته هایی از حریر بود که وقتی رسیدم خانه، به من نشان داد. هنوز تا به این لحظه( 30 دقیقه بامداد) این دست نوشته های دقیق را نتوانسته ام هضم کنم که حریر چه طور و چه زمانی توانسته بود نکات مصاحبه را به درستی و با نگارشی سریع منعکس کند...
اینقدر تعجب کرده بودم که تا چند دقیقه از او می پرسیدم از روی دست من نوشتی؟ دخترکم فقط با عصبانیت به من نگاه می کرد که چرا این فکر را می کنم؟ بعدکه از شوک در آمدم، تازه متوجه شدم در تمام مدت، حریر سه تا صندلی با من فاصله داشته...
این یادداشت ها را اگر شد در وبلاگش می گذارم تا اگر به آرزویش رسید و داروساز شد، یادش بماند که استعداد روزنامه نگاری هم داشته و اولین اثرش را حدود ساعت 10 شب چهارشنبه 20 مردادماه در ارتفاع 65 متری از سطح زمین به ثبت رسانده است!
برای دوست عزیزی که از امتحان دکترا جا ماند و سخاوتمندانه همه داشته هایش را به دیگران بخشید، آرزوی موفقیت می کنم...
دوست عزیز... در شهر مقصد شاید (حتما) پاسخ این همه خوبی را بگیری... مواظب الینا باش...
پاییز، بهاری است که عاشق شده است ... را چه خوب گفته اند
قهرمان، قهرمانه چه فرقی می کنه!
با برخورد نامناسب کارمندان دانشگاه و نبود امکانات٬ نمی دونم چه جوری هنوز این همه انگیزه دارم؟![]()
بین من و حریر بحثه که امروز به من بیشتر خوش گذشته یا اون؟
یا مثلا در ساعات ابتدایی صبح٬ مکالمات ارزان تر محاسبه می شود... چرا در این تبلیغات٬ افراد به صحبت های نیمه شبی بیهوده و طولانی تشویق می شوند؟
سود٬ تنها انگیزه این تبلیغات بی سر و سامان است و در این غائله٬ جوانان که بیشترین مخاطب این آگهی ها هستند٬ متضررترین فرد این معادله هستند.
گرم است؟
شايد ما زير سقفي ايستاده ايم كه خيس نشده ايم...
بايد موقعيت خود را تغيير دهيم!
ديروز خيلي از داوطلبان ورود به دانشگاه نگران حذف برخي رشته هاي دانشگاهي در دفتر انتخاب رشته بودند. از جمله رشته روزنامه نگاري كه ديوار كوتاهي دارد... همين ديوار كوتاه باعث شده كه خيلي ها از سياست وارد آن شوند يا كساني كه دنبال كار هستند داخلش بپرند!
اين حذف كه به گفته مسئولان دانشگاه علامه طباطبايي، به منظور تجديدنظر در سياستها و سرفصل هاي آموزشي صورت گرفته است، ظاهرا موقتي است و برخلاف تصور اوليه و برداشت برخي رسانه ها براي حذف دانشكده يا اين رشته نبوده است.
خلاصه اميدوارم اين ديوار كوتاه در فرصت بدست آمده با برج و بارويي مناسب بازسازي شود تا براي ورود غيرقانوني و تصرف عدواني، وسوسه برانگيز نشود.
قسم به قلم، اين راوي صادق روزگار...
همين تقدس به حكايتگري خبرنگاران جايگاهي ويژه بخشيد و انديشه هاي انساني را در سايه آن جاودانه كرد. واژه ها در پرتو اصالت همين قلم ماندگار مي شوند و اعتماد به واژه ها از همين قداست ريشه مي گيرد.
دل پر درد و سر پر جرات خبرنگاراست كه مخاطب را از روزمرگي بيرون مي كشد و همدردي را منتشر مي كند. جان پر ارزش اوست كه براي روايت آنچه هست، بر كف مي شود و صارمي ها را در تقويم جاي مي دهد تا سالي يك بار 17 مرداد كه مي شود، قلم تابناك تر از هميشه يادآور نويسندگان گمنامش شود تا اگر دلي آزرده دارند، لا اقل نشان دهند كه هرگز نشكسته اند.
خبرنگاري، تعهدي است براي انعكاس التهاب ها و دردها... نه صاف كردن حسابها يا فرار از واقعيت ها. خبرنگار حيات و آزادگي را در كلماتش، خالصانه به ديگران هديه مي كند و هزينه اش را نه از سازماني كه از محل اعتبار وجدانش هزينه مي كند.
فردا را به همسرم، همه دوستانم، همكارانم و اساتيد ديروز و امروزم تبريك مي گويم.
اگر دست نوشته خود را به زبان انگلیسی در این سایت وارد کنید٬ بعد از آنالیز به شما گفته می شود که قلمتان شبیه کدام نویسنده مشهور است...
چرا؟
خانم دکتر نیکو آخوندی نسب٬ دست مریزاد...
باز هم چرا؟
فکر کردم اگر در ایران این امکان فراهم می شد چه اتفاقی می افتاد؟
اولش همه وام مي گرفتن تا از پس هزينه بيلبورد و نصب تابلو بر بيان
بعد این اقدام چنان بی نظمی به وجود می آورد که متخلفان دستگیر می شدند
چشم هم چشمي اين سورپريز هم به حد تهوع آوري تكراري و كليشه اي مي شد
بعد آمار طلاق بالا مي رفت كه چرا براي من اين كار را نكردي
بعد تصادفات منطقه اي زياد مي شد كه مي ايستادند عكس را نگاه كنند
بعد...
همان بهتر که ما امکان بروز این خلاقیت ها را نداریم...
كودكي كه لنگه كفشش را امواج از او گرفته بود ، روي ساحل نوشت :
" دريا دزد است "
مردي كه از دريا ماهي گرفته بود ، روي ساحل نوشت :
"دريا سخاوتمندترين سفره ي هستي است "
موج دريا آمد و جملات را با خود محو كرد و اين پيام را به جا گذاشت :
" برداشت ديگران در مورد خود را در وسعت خويش حل كنيم "
چرا صداي وجدان هاي بيدار هنوز به روايت مكرر اين داستان هاي تلخ پايان نداده است؟ چه چيز خوانش اين داستان تكراري تجاوز و كودك آزاري را تداوم مي بخشد؟
چرا صداي موج هاي سهمگين فقط گاهي به گوش مي رسد؟ آيا اين ساحل بقيه روزها در آرامش بوده است؟
آزار جنسي كه فقط اندكي از آنها شانس رسانه اي شدن پيدا مي كنند، ناشي از كمرنگ شدن بهداشت رواني در جامعه است. انباشت افسردگي و اضطراب و پرخاشگري، به صورت داستاني تلخ سرباز مي كند و چنان شكننده و جبران نشدني كه افراد جامعه را آزرده خاطر مي كند.
يك روانشناس حتي اعتقاد دارد كه برخي قربانيان نيز به اختلال شخصيت دچار هستند و مهارت حفاظت از خود را ندارند. به فرض سلامت كامل قربانيان، بعد از حادثه و آسيب ايجاد شده، اين اختلال رواني قطعا بوجود مي آيد.
اما اين تحليل كه همه قربانيان مشكل اخلاقي يا رواني داشته اند، غيرمنصفانه به نظر مي رسد و باري را از دوش بر نمي دارد. آيا زن پزشكي كه حين انجام وظيفه از طرف 4 مرد مراجعه كننده به درمانگاه مورد آزار قرار مي گيرد، مي تواند به اختلال متهم شود؟
اگر آموزش يا برخوردي قرار است صورت گيرد، بهترين فرصت همان زماني است كه جامعه در التهاب اين حوادث قرار مي گيرد. اثربخشي در چنين فضاي آماده ذهني بسيار بيشتر خواهد بود. ضمن اين كه بايد «هزينه ارتكاب جرم» را آنقدر افزايش دهيم كه هيچ تمايلي براي ارتكاب باقي نماند.
دنیا پژواك اعمال و خواسته های ماست. اگر به جهان بگویی:
”سهم منو بده...“
دنیا مانند پژواكی به تو خواهد گفت:
”سهم منو بده....“
و تو در كشمكش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی. اما اگر به دنیا بگویی:
”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟....“
دنیا هم به تو خواهد گفت:
چه خدمتی برایتان انجام دهم؟